بچه ها مژده
قالب رو عوض كرديم به حالت اولش
-ناخودآگاه پسوردتان را به دستگاه ماكروويوتان مي دهيد!

ياد از آن روزي كه بودم اولي ناز و طنازو عزيز و فلفلي
شاه خانه بودم و با داد و دود هر چه مي خواستم آماده بود
واي از آن روزي كه آمد دومي نق نقو و بد ادا و قم قمي
من وزير گشتم و افتادم ز جاه دومي به جاي من گرديد شاه
تا به خود آيم و خودداري كنم سومي آمد و او شد خواهرم
دختري زيبا و خوشرو مثل ماه من و داداشم كشيديم سوز و آه
جاي سبزي و نشاط و خرمي سر رسيد از گرد راه ، چهارمي
ديگر آن خانه برايم تنگ شد سبزي و گل در نگاهم سنگ شد
داشتم مي كردم عادت ، ناگهان پنجمي هم پا نهاد بر اين جهان
بهر سوزش پنج تن كافي نبود ششمي هيزم شد و ما مثل دود
ناصر و منصور و شهناز و شهين احمد و فرهاد ، هفتم شد مهين
خانه مان گرديد درهم برهمي سه قلو هشتمي و نهمي و دهمي
اي امان و اي امان و اي امان اي امان از دست بابا و مامان
مادرم شد بار ديگر حامله اين كه آيد تيم فوتبال كامله
ناصر و منصور و شهناز و شهين احمد و فرهاد و عباس و مهين
عليمردانِ گل و معصومه جان آخري هم مي شود دروازه بان
حـوّا گناه كرد و عـشق آفريــده شد
هيچ دستي دست تنهاي مرا پيدا نکرد
آنقدر در حجم سنگين سکوتم مرده ام سنگ حتي اين سکوت سرد را معنا نکرد
موج دريا پشت درهاي دلم در انتظار اين کوير خسته را ابر کسي دريا نکرد
بس غزل ها گفتم و بس راهها رفتم ولي شعر حتي راز چشمان تورا افشا نکرد
ذره ذره آب شد برف سکوت سرد تو رودهايت خلوت باغ مرا زيبا نکرد
ولي افسوس او هرگز نميداند
نگاهش ميکنم . نگاهش ميکنم
شايد بخواند از نگاه من که او را دوست ميدارم
ولي افسوس او هرگز نگاهم را نميخواند
به برگ گل نوشتم من . به برگ گل نوشتم من
که او را دوست ميدارم
ولي افسوس . ولي افسوس
او گل را به زلف کودکي آويخت تا او را بخنداند
من به خاکستر نشيني عادت ديرينه دارم
سينه مالامال درد . اما دلي بي کينه دارم
پاکبازم من . ولي در آرزويم عشقبازيست
مثل هر جنبنده اي من هم دلي در سينه دارم
صبا را ديدم و . صبا را ديدم و گفت صبا...
دستم به دامانت . بگو از من به دلدارم
که او را دوست ميدارم...
ولي ناگه ز ابر تيره برقي جست و...
روي ماه تابانم را بپوشانيد
من از بيراهه هاي حله برميگردم و آواز شب دارم
من از بيراهه هاي حله برميگردم و آواز شب دارم
هزار و يک شب ديگر . نگفته زير لب دارم
مثال کوره ميسوزد تنم از عشق
اميد طرب دارم
حديث تازه اي از عشق مردان حلب دارم
روزگار مي گذرند ، در پي هم سختي ها و تلخي ها مي گذرند ، در پي هم
هر روز يك پند جديد ... هر روز يك تجربه ...
در رسيدن به تعالي راه بسيار دشواري را بايد طي نمود !؟
تجربه هاي تلخ با خود پندهاي بسيار بسيار مفيدي را همراه دارند .
اما گذر از تجربه هاي تلخ دشوار است .
دشوارتر از خود تلخي تجربه ، جبران آن تجربه است !
بنويس اي روزگار ، سرنوشت ما را بنويس ...
امروز چه شد ؟! ديروز چه اتفاقي افتاد ؟! فردا چه مي شود ؟!
سرنوشت را نتوان از سرنوشت ...
ولي بدانيم اين ما هستيم كه سرنوشت خودمان را رقم مي زنيم .
باشد كه همواره مفيد و مؤثر باشيم !!!
اعتماد به خدا
در انتهاي غروب يك شب زمستاني ، مرد كوهنوردي كه از گروه كوهنوردان جلوتر رفته بود , بدليل
نداشتن ديد كافي پايش بر لبه پرتگاهي لغزيد و هنگام سقوط ناگهان با دستانش شاخه خشكيده
درختي كوچك را گرفت ، اما خيلي زود فهميد شاخه آنقدر كوچك است كه نميتواند وي را نگهدارد.
به سمت هم گروه هايش فرياد زد : «كمك ، كمك ، كسي نزديك نيست؟»
كسي گفت: «من هستم»
مرد گفت: «تو كي هستي؟»
او گفت: «من خدا هستم»
مرد گفت: «خدايا نجاتم بده من دارم سقوط ميكنم»
خدا گفت: «آيا به من اعتماد داري؟»
مرد گفت: «بله»
خداوند گفت: « پس آن شاخه درخت را رها كن!»
مرد كمي سكوت كرد و فرياد زد: « كس ديگري اين نزديكي نيست؟» و تا صبح محكم خود را
به شاخه آويخت و در محل ماند.
صبح ، كوهنوردان ديگر جسد آن مرد را چسبيده به يك شاخه خشكيده يافتند كه در اثر سرما
يخ زده بود و در زير پايش يك صخره بزرگ در فاصله كمتر از يك وجب قرار د اشت
مردي نزد امام حسين عليه السلام آمد و گفت:
من مردي معصيت كارم و نميتوانم از معصيت و نافرماني خدا درست بردارم، پس موعظهاي فرما.
حضرت فرمود: " پنج چيزانجام بده و هرگناهي خواستي بجاي آر! "
# اول : رزق و روزي خدا را نخور و هرگناهي خواستي بجاي آر.
# دوم : از ولايت و سرپرستي خدا خارج شو و هرگناهي خواستي بجاي آر.
# سوم : جايی را جستجو كن كه خدا تور ا نبيند و هرگناهي خواستي بجاي آر.
# چهارم : هنگامي كه ملكالموت آمد تا روح تو را قبض كند و جانت را بگيرد او را از خود دور كن و هرگناهي خواستي بجاي آر.
# پنجم : هنگامي كه مأمور خدا تو را داخل آتش ميكند، پس داخل نشو و هرگناهي خواستي بجاي آر.

فرارسيدن اربعين حسينی و چهلم شهدای کربلا, را به
محضر مقدس امام عصر(عج)
و همه شيعيان و محبان اهل بيت(ع)
تسليت عرض مي نمايم.

ما را از دعای خیرتون بی نصیب نذارید
یا علی![]()
زمستان سخت را پشت سر گذاشته ایم و دانه های برف را شماره کرده ایم تا شاهد
شکوفه های زیبای بهار باشیم .به طبیعت زیبا نگاه کن ...بگذار چشمانت لذت تماشای
بهار را احساس کند .
از این همه زیبایی و درخشندگی الهام بگیر و زندگیت را سرشار از عشق کن.
فراموش نکن ما هیچگاه اشتباهی نمیکنیم چون اصلا اشتباهی وجود ندارد و همه درس است...
بهار نشانه ایست برای اینکه باور کنیم زندگی می روید .
بهار را با بوسه ای بر پدر و دستان صمیمی مادر اغاز کنیمو دعا کنیم که این یاس های سپید
هميشه با طراوت باشند.
زندگی صحنه ی یکتای هنر مندی ماست
هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم ان نغمه که مردم بسپارند به یاد
شاد باشید و سر خوش

روزی روزگاری مرد فقیری در دهی زندگی می کرد . یک روز مرد فقیر به زنش
گفت:میخواهم هدیه ای برای پادشاه ببرم. شاید پادشاه در عوض یک جنس خوب به من بده
دو من آن جنس خوب را بفروشم وبا پول آن یک کاسبی خوب راه بیندازم.
زن گفت: چغندر ببر! مرد گفت: نه پیاز بهتر است !
مردفقیر کیسه ای پر از پیاز رابه دوش کشید و به قصر پادشاه برد.از قضا پادشاه آن روز
از دنده ی چپ بیدار شده بود و اوقاتش تلخ بود. او از دیدن مرد فقیر عصبانی شد و
دستور داد پیاز ها را برسر مرد بیچاره بزنند ! مردفقیر همان طور که پیاز ها به سرش
میخورد باصدای بلند می گفت چغندر تا پیاز شکر خدا!شکرخدا! پادشاه که صدای مرد فقیر
را شنیده بودجلو آمد و پرسید:(این ها به سر تو پیاز می کوبند .آن وقت تو شکر خدا را به
خدا می اوری ؟ این چه شکر کردنی است؟) مردفقیر با ناله گفت : چرا شکر نکنم؟ اگر
من به جای پیاز چغندر پیاز می آوردم الان زنده نبودم!
موفق باشيد 
الهی زهی خداوند پاک که بنده گناه کند و تو را شرم کرم بود.
الهی تو دوست میداری که من تو را دوست می دارم با انکه بی نیازی از من
پس من چگونه دوست ندارم که تو مرا دوست بداری با این همه احتیاج که به تو دارم
خدایا به ما کمک کن تا بمانیم و ماندنمان ماندنی باشد...
حق یارتون... ![]()


