تبليغاتX
بچه هاي ايروني

دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 ساعت
 

بچه ها مژده 

قالب رو عوض كرديم به حالت اولش

 

نوشته شده توسط داداش حمید | لینک ثابت | موضوع:
چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 ساعت

-ناخودآگاه پسوردتان را به دستگاه ماكروويوتان مي دهيد!

2-براي بازي تكنفره با كارت حتي سالي يكبار هم از  كارت هاي واقعي استفاده نمي كنيد!
3-براي تماس با 3 نفر يك ليست از 15 شماره تلفن داريد!
4- براي كسي كه در ميز كناري شما كار مي كند ايميل ارسال مي كنيد!
5-دليل شما براي تماس نگرفتن با دوستانتان اين است كه آنها آدرس ايميل ندارند!
6-بعد از يك روز كاري طولاني وقتي به منزل برمي گرديد هنوز هم به تلفن هاي مربوط به محل كارتان پاسخ می دهید!
7-وقتي از خانه مي خواهيد تلفن بزنيد قبل از شماره گيري ناخودآگاه 9 را مي گيرد تا خط آزاد به شما بدهد! 
8-شما چهار سال روي يك ميز كار مي كنيد و در اين مدت براي سه شركت مختلف كار كرده ايد!
10- طرز سخن گفتن تان را از اخبار ساعت 11 ياد مي گيريد! 
11-رئيس شما توانايي انجام كار شما را ندارد!
12-وقتي به خانه بر مي گرديد با تلفن همراه به خانه  زنگ مي زنيد تا ببينيد كسي خانه هست يا نه!
13-تمام برنامه هاي تجاري تلويزيون داراي وب سايتي هستند که  در پایین صفحه نشان داده میشوند!
14-خارج شدن از خانه بدون تلفن همراه  (كاري كه 20 ،30 يا حتي 60  بار در زندگي تان آن را انجام داده ايد ) برايتان ناراحت كننده است و دليلي مي شود كه براي برداشتن ان به خانه برگرديد!!!
15-صبح كه از خواب بيدار مي شويد قبل از اينكه قهوه بنوشيد به سراغ اينترنت مي رويد!
16-براي لبخند زدن گردنتان را كج مي كنيد!
17-شما اين مطلب را در حاليكه لبخند تائيد آميز مي زنيد مي خوانيد! 
18-حتي بدتر از آن در فكر هستيد كه اين مطلب را برای
چه کسی فوروارد کنید!!! 
19-آنقدر سرتان گرم است كه متوجه نشديد اين ليست شماره 9 ندارد! 
20-در واقع شما الان صفحه را بالا برديد كه ببينيد آيا واقعا شماره 9 توي اين ليست نيست ?!
والان داريد به خودتان ميخنديد !!!
نوشته شده توسط آبجی سارا | لینک ثابت | موضوع:
چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 ساعت

 

 

ياد از آن روزي كه بودم اولي                        ناز و طنازو عزيز و فلفلي

شاه خانه بودم و با داد و دود                           هر چه مي خواستم آماده بود

 

واي از آن روزي كه آمد دومي                      نق نقو و بد ادا و قم قمي

 

من وزير گشتم و افتادم ز جاه                          دومي به جاي من گرديد شاه

 

تا به خود آيم و خودداري كنم                        سومي آمد و او شد خواهرم

 

دختري زيبا و خوشرو مثل ماه                         من و داداشم كشيديم سوز و آه

 

جاي سبزي و نشاط و خرمي                          سر رسيد از گرد راه ، چهارمي

 

ديگر آن خانه برايم تنگ شد                            سبزي و گل در نگاهم سنگ شد

 

داشتم مي كردم عادت ، ناگهان                     پنجمي هم پا نهاد بر اين جهان

 

بهر سوزش پنج تن كافي نبود                       ششمي هيزم شد و ما مثل دود

 

ناصر و منصور و شهناز و شهين                      احمد و فرهاد ، هفتم شد مهين

 

خانه مان گرديد درهم برهمي                        سه قلو هشتمي و نهمي و دهمي

 

اي امان و اي امان و اي امان                           اي امان از دست بابا و مامان

 

مادرم شد بار ديگر حامله                                اين كه آيد تيم فوتبال كامله

 

ناصر و منصور و شهناز و شهين                        احمد و فرهاد و عباس و مهين

 

عليمردانِ گل و معصومه جان                         آخري هم مي شود دروازه بان

 

نوشته شده توسط آبجی سارا | لینک ثابت | موضوع:
جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 ساعت

حـوّا گناه كرد و عـشق آفريــده شد

جريان آن گناه به عالم كشيده شد
 
آدم براي پاكي و شيطان به جاي نفس
حــوّا بـه نام وسوسـه هـا آفــريده شــد
 
مــن با گـنـاه خـوردن يـك سـيب زنـده ام
سيبي كه از حوالي يك خواب چيده شد
 
من خواب چـشمهاي شما را نديده ام
امّا دوباره درتن و جانم دميــده شد ...
 
حسّي كه عشقبازی تو باورم شود
آهـي كه از تـغـزّل نامت شنيده شد
 
عصيانگرم!چو ريشه به خاكت دويـده ام
هنگامه اي كه پرده به نامش دريده شد
 
خاكي محقّرم كه به عشقت هبوط كرد
اشــكي مكررم كه به پايـت چكيـده شد
 
حـوّاي بـي گـنـاه غـزلهـاي سـرخ و نـاب
اين بار در حوالي من با تو ديده شد ...
 
افتــاد از نگاه شما( آدم)نجيب!
....
آدم گناه كرد و غزل آفريده شد
نوشته شده توسط آبجی سارا | لینک ثابت | موضوع:
جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 ساعت

هیچ  کس دفترچه عمر مرا امضا نکرد

 هيچ دستي دست تنهاي مرا پيدا نکرد

 آنقدر در حجم سنگين سکوتم مرده ام سنگ حتي اين سکوت سرد را معنا نکرد

 موج دريا پشت درهاي دلم در انتظار اين کوير خسته را ابر کسي دريا نکرد

 بس غزل ها گفتم و بس راهها رفتم ولي شعر حتي راز چشمان تورا افشا نکرد

ذره ذره آب شد برف سکوت سرد تو رودهايت خلوت باغ مرا زيبا نکرد

نوشته شده توسط آبجی سارا | لینک ثابت | موضوع:
شنبه هجدهم فروردین 1386 ساعت
یکي را دوست ميدارم . يکي را دوست ميدارم
ولي افسوس او هرگز نميداند
نگاهش ميکنم . نگاهش ميکنم
شايد بخواند از نگاه من که او را دوست ميدارم
ولي افسوس او هرگز نگاهم را نميخواند
به برگ گل نوشتم من . به برگ گل نوشتم من
که او را دوست ميدارم
ولي افسوس . ولي افسوس
او گل را به زلف کودکي آويخت تا او را بخنداند
من به خاکستر نشيني عادت ديرينه دارم
سينه مالامال درد . اما دلي بي کينه دارم
پاکبازم من . ولي در آرزويم عشقبازيست
مثل هر جنبنده اي من هم دلي در سينه دارم

صبا را ديدم و . صبا را ديدم و گفت صبا...
دستم به دامانت . بگو از من به دلدارم
که او را دوست ميدارم...
ولي ناگه ز ابر تيره برقي جست و...
روي ماه تابانم را بپوشانيد
من از بيراهه هاي حله برميگردم و آواز شب دارم
من از بيراهه هاي حله برميگردم و آواز شب دارم
هزار و يک شب ديگر . نگفته زير لب دارم
مثال کوره ميسوزد تنم از عشق
اميد طرب دارم
حديث تازه اي از عشق مردان حلب دارم
نوشته شده توسط آبجی سارا | لینک ثابت | موضوع:
پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 ساعت

 

 روزگار مي گذرند ، در پي هم     سختي ها و تلخي ها مي گذرند ، در پي هم


 هر روز يك پند جديد ...    هر روز يك تجربه ...


 در رسيدن به تعالي راه بسيار دشواري را بايد طي نمود !؟


 تجربه هاي تلخ با خود پندهاي بسيار بسيار مفيدي را همراه دارند .


 اما گذر از تجربه هاي تلخ دشوار است .


 دشوارتر از خود تلخي تجربه ، جبران آن تجربه است !


 بنويس اي روزگار ، سرنوشت ما را بنويس ...


 امروز چه شد ؟! ديروز چه اتفاقي افتاد ؟! فردا چه مي شود ؟!


 سرنوشت را نتوان از سرنوشت ...


 ولي بدانيم اين ما هستيم كه سرنوشت خودمان را رقم مي زنيم .


 باشد كه همواره مفيد و مؤثر باشيم !!!

 

نوشته شده توسط آبجی سارا | لینک ثابت | موضوع:
سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 ساعت
 

اعتماد به خدا
 

  در انتهاي غروب يك شب زمستاني ، مرد كوهنوردي كه از گروه كوهنوردان جلوتر رفته بود , بدليل

  نداشتن ديد كافي پايش بر لبه پرتگاهي لغزيد و هنگام سقوط ناگهان با دستانش شاخه خشكيده 

  درختي كوچك را گرفت ، اما خيلي زود فهميد شاخه آنقدر كوچك است كه نمي‏تواند وي را نگهدارد.

  به سمت هم گروه هايش فرياد زد : «كمك ، كمك ، كسي نزديك نيست؟»


  كسي گفت: «من هستم»


  مرد گفت: «تو كي هستي؟»


  او گفت: «من خدا هستم»


  مرد گفت: «خدايا نجاتم بده من دارم سقوط مي‏كنم»


  خدا گفت: «آيا به من اعتماد داري؟»


  مرد گفت: «بله»


  خداوند گفت: « پس آن شاخه درخت را رها كن!»


  مرد كمي سكوت كرد و فرياد زد: « كس ديگري اين نزديكي نيست؟» و تا صبح محكم خود را

  به شاخه آويخت و در محل ماند.


  صبح ، كوهنوردان ديگر جسد آن مرد را چسبيده به يك شاخه خشكيده يافتند كه در اثر سرما

  يخ زده بود و در زير پايش يك صخره بزرگ در فاصله كمتر از يك وجب قرار د اشت

 

نوشته شده توسط داداش حمید | لینک ثابت | موضوع:
جمعه هجدهم اسفند 1385 ساعت
 

مردي نزد امام حسين عليه السلام آمد و گفت:

من مردي  معصيت كارم و نمي‌توانم از معصيت و نافرماني خدا درست بردارم، پس موعظه‌اي فرما.

حضرت فرمود: " پنج چيزانجام بده و هرگناهي خواستي بجاي آر! "

#  اول : رزق و روزي خدا را نخور و هرگناهي خواستي بجاي آر.

#  دوم : از ولايت و سرپرستي خدا خارج شو و هرگناهي خواستي بجاي آر.

#  سوم : جايی را جستجو كن كه خدا تور ا نبيند و هرگناهي خواستي بجاي آر.

# چهارم : هنگامي كه ملك‌الموت آمد تا روح تو را قبض كند و جانت را بگيرد او را از خود دور كن و هرگناهي خواستي بجاي آر.

# پنجم : هنگامي كه مأمور خدا تو را داخل آتش مي‌كند، پس داخل نشو و هرگناهي خواستي بجاي  آر.

 

   

 

 

فرارسيدن اربعين حسينی و چهلم شهدای کربلا, را به

 

محضر مقدس امام عصر(عج)

 

و همه شيعيان و محبان اهل بيت(ع)

 

تسليت عرض مي نمايم.

 

 

                                                                       ما را از دعای خیرتون بی نصیب نذارید

                                                                                    یا علی

نوشته شده توسط داداش حمید | لینک ثابت | موضوع:
پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 ساعت
 

زمستان سخت را پشت سر گذاشته ایم و دانه های برف را شماره کرده ایم تا شاهد

شکوفه های زیبای بهار باشیم .به طبیعت زیبا نگاه کن ...بگذار چشمانت لذت تماشای

بهار را احساس کند .

از این همه زیبایی و درخشندگی الهام بگیر و زندگیت را سرشار از عشق کن.

فراموش نکن ما هیچگاه اشتباهی نمیکنیم چون اصلا اشتباهی وجود ندارد و همه درس است...

بهار نشانه ایست برای اینکه باور کنیم زندگی می روید .

بهار را با بوسه ای بر پدر و دستان صمیمی مادر اغاز کنیمو دعا کنیم که این یاس های سپید

هميشه با طراوت باشند.

 

زندگی صحنه ی یکتای هنر مندی ماست

هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست

خرم ان نغمه که مردم بسپارند به یاد

شاد باشید و سر خوش

 

نوشته شده توسط آبجی سارا | لینک ثابت | موضوع:
سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 ساعت
 

    روزی روزگاری مرد فقیری در دهی زندگی می کرد . یک روز مرد فقیر به زنش

 گفت:میخواهم هدیه ای  برای پادشاه ببرم. شاید پادشاه در عوض یک جنس خوب به من بده

دو من آن جنس خوب را بفروشم وبا پول آن یک کاسبی خوب راه بیندازم.

  زن گفت: چغندر ببر! مرد گفت: نه پیاز بهتر است !

 مردفقیر کیسه ای پر از پیاز رابه دوش کشید و به قصر پادشاه برد.از قضا پادشاه آن روز

از دنده ی چپ  بیدار شده بود و اوقاتش تلخ بود. او از دیدن مرد فقیر عصبانی شد و

 دستور داد پیاز ها را برسر مرد بیچاره بزنند ! مردفقیر همان طور که پیاز ها به سرش

 میخورد باصدای بلند می گفت چغندر تا پیاز شکر خدا!شکرخدا! پادشاه که صدای مرد فقیر

 را شنیده بودجلو آمد و پرسید:(این ها به سر تو پیاز می کوبند .آن وقت  تو شکر خدا را به

 خدا می اوری ؟ این چه شکر کردنی است؟) مردفقیر با ناله گفت : چرا شکر نکنم؟ اگر

 من به جای پیاز چغندر پیاز می آوردم الان زنده نبودم!

 

موفق باشيد

 

نوشته شده توسط داداش حمید | لینک ثابت | موضوع:
دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 ساعت
 

الهی زهی خداوند پاک که بنده گناه کند و تو را شرم کرم بود.

الهی تو دوست میداری که من تو را دوست می دارم با انکه بی نیازی از من

پس من چگونه دوست ندارم که تو مرا دوست بداری با این همه احتیاج که به تو دارم

خدایا به ما کمک کن تا بمانیم و ماندنمان ماندنی باشد...

 

حق یارتون...   

نوشته شده توسط آبجی سارا | لینک ثابت | موضوع:
یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 ساعت

 

منتظر ما باشيد

نوشته شده توسط آبجی سارا | لینک ثابت | موضوع:
یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 ساعت

 

 

وبلاگ در دست ساخت است

 

نوشته شده توسط داداش حمید | لینک ثابت | موضوع: